على اصغر شميم
158
ايران در دوره سلطنت قاجار ( فارسي )
نيرومند شمالى و جنوبى « 1 » ايران خرسند و شاد شدند . زيرا كشورى آشفته و بىنظم و ملتى سرگردان و متحير و بىخبر ، براى پيش بردن مقاصد سياسى و استعمارى آنان ، مناسبتر از آنچه بود كه اميركبير مىخواست بوجود آورد و اصلاحات و كوشش مداوم امير ، تيشهاى بود كه به ريشهى نفوذ سياسى و استعمارى آن دو دولت و هر دولت استعمارى ديگرى در ايران زده مىشد . مسئلهى انتساب اميركبير به روسيه و هوادارى امير از سياست آن دولت ، يكى از شاهكارهاى سياست خدعهآميز بريتانيا در ايران است و مسلما سرپرسى سايكس عامل امپرياليزم بريتانيا و نويسندهى كتاب « تاريخ ايران » موظف و مكلف بوده است كه اين معنى را در كتاب خود بگنجاند « 2 » . وى دربارهى اميركبير و علت عزل او مىنويسد : « شاه ( ناصر الدين شاه ) يك عده مستحفظ در اطراف قصر خود گذاشته و قاصدى به نزد وزيرش اميركبير فرستاد تا به او ابلاغ كند كه به شغل وزارت او خاتمه داده شده و فقط فرماندهى قشون با او خواهد بود . اميرنظام اين ابلاغ را به حسن اطاعت پذيرفت و ميرزا آقا خان اعتماد الدوله به صدراعظمى تعيين گرديد . ليكن اقدام بىرويه و خارج از احتياط سفير روس كه اعلام داشت اميرنظام معزول تحت حمايت تزار امپراتور روس مىباشد و بعد هم تغيير مشى داده و خود را از حمايت او كنار كشيد ، ممكن است بيشتر باعث برافروختن شاه و شدت خشم و غصب او شده باشد . اما روى همرفته اين وساطت و توطئههاى دشمنان او بالاخره شاه را مجبور ساخت كه او را به كاشان تبعيد نمايد » . اين نويسنده انگليسى نيز نتوانسته است از ستايش امير خوددارى كند و اين معنى را طى عباراتى از قبيل : « معدودى از ايرانيان مىتوانستند وجود يك وزيرى را كه صديق و هم پاكدامن يعنى منزه از ارتشاء بود ، مغتنم و مايهى افتخار بدانند » و « واقعا قتل اميرنظام براى ايران يك مصيبتى بود » و مىگويد : « هر ملتى شايستهى حكمرانانى است كه دارد و اگر همينطور است كه گفته شده براى ايران خيلى بايد تأسف خورد » بهطور وضوح نشان داده است .
--> ( 1 ) - روسيه با ايران همسايه مرزى بود و انگلستان پس از تسلط بر هند و افغانستان جنوبى و بعضى از جزاير خليجفارس و راهها و معابر دريايى خليج و اقيانوس هند عملا با ايران همسايه شد . ( 2 ) - سايكس در بيان واقعهى سقوط اصفهان به دست محمود افغان عالما و عامدا سران تنيل و بىكاره قزلباش را به جاى ملت ايران گرفته و نوشته است كه ملت ايران مردانگى و حميت خود را از دست داده بود و البته وقتى كه ملتى جبون و نامرد شد به فتواى تاريخ محكوم به زوال است . به جلد دوم تاريخ ايران ، تأليف سرپرسى سايكس ، چاپ دوم ، صفحه 353 رجوع شود .